على اكبر دهخدا
822
امثال و حكم ( فارسى )
( دلم از دست خوبان گيج و ويجه * مژه برهم زنم خونابه ريجه . . . ) باباطاهر . دلق از بيم شپش نتوان گذاشت . گج . نظير : بهر كيكى گليم نتوان سوخت . سنائى . دل قوى باشد چو دامن پاك باشد مرد را * ( . . . ايمنى ايمن چو دامن پاك گشت و دل قوى . ) ناصر خسرو . رجوع به : آن را كه حساب پاك است . . . ، شود . دل كان است و خرد گوهر و قلم زرگر . غزالى . از نصيحة الملوك . دل كسى به يتيم كسى نميسوزد * ( . . . كسى دريدگى جامهاش نميدوزد . ) دل كند سخت جامهء نرمت * خورش خوش برد ز سر شر مست . سنائى . دل كه افسرده شد از سينه برون بايد كرد . نقل از مجموعهء مختصر امثال طبع هند نظير : افسردهدل افسرده كند انجمنى را . دل كه پاك است زبان بىباك است . رجوع به : آن را كه حساب . . . ، شود . دل كه پاكيزه بود جامهء ناپاك چه باك * ( . . . سر كه بىمغز بود نغزى دستار چه سود . ) دل كه رنجيد از كسى خرسند كردن مشكل است * شيشه بشكسته را پيوند كردن مشكل است . دل كه شد بيچاره او را چاره كردن مشكل است . دلگشا بىپول زندان بلاست * ( . . . هر كجا پول است آنجا دلگشاست . ) دل مخوان اى پسر كه دول بود * آنكه در چاه خلق گول بود ( . . . گرگ آزاد ريسمان در حلق * كيست خلوتنشين دل با خلق . ) اوحدى . دلم خوشست زن بگم اگرچه كمتر از سگم . دلم خوشست كه نامم كبوتر حرم است * ( شكسته بالتر از من ميان مرغان نيست . . . ) محتشم . دل مرد بددل ندارد بها * ( نبايد كه يابند يك تن رها . . . ) فردوسى . دل مرد طامع بود پر ز درد * بگرد طمع تا توانى مگرد . فردوسى . رجوع به : طمع آرد بمردان . . . ، شود . دل مردم به نيكوكار توان برد ز راه . * ( . . . بر نكوكارى هرگز نكند خلق زيان . ) فرخى . رجوع به : بگيتى جز از دست . . . ، شود . دل من و شما يكى بود . در آن واحد يك گفته بر زبان من و شما جارى شد . دل منه بر زنان از آنكه زنان * مرد را كوزهء فقع سازند تا بود پر دهند بوسه بر او * چون تهى گشت خوار بندازند . على شطرنجى . رجوع به : اسب و زن و شمشير . . . ، شود . دل ميانجى فراخ است . نظير : حاشيهنشين دلش گشاده است . رجوع به : جنگ بر نظاره . . . و رجوع به : اى برادر ما بگرداب . . . ، شود .